وبلاگ عاشقانه و عارفانه
سه چیز مهم ! ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز خدای من بمان!!! دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم..... تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ... اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده .... چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی... خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته.... دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را.... صبر !....صبر را به من هدیه کن ! خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم.... خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش ! خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی ! بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم. دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ... با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم. ز آسمان دل من خورشيد و مه برآمد میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد چشم به راه کدامین جمعه باشم مهدی جان اگر از بچگی به جای سیگار به بعضیا می گفتن مسواک ضرر داره، الان هیچ کدومشون دندون درد نداشتن. همه دور هم جمع می شدن و یواشکی مسواک می زدن هر چیز كه خوار آید، روزی بكار آید./ این مثل را بیشتر برای تشویق به صرفه جویی بكار می برند و می خواهند بگویند هر چیز اندك و بی اهمیت هم یك روز به درد می خورد./ می گذشتند در راه یک نعل آهنی افتاده بود، پدر گفت: این را بردار كه به كار خواهد آمد. پسر گفت: پدر جان، یك پاره آهن شكسته به چه كاری می آید ، به زحمت برداشتن نمی ارزد./ زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان./ برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است./ گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش می آید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپردازد./ به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: مگر کوری؟!/ مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی./ در جست و جوی قلبِ زیبا باش، نه صورتِ زیبا، زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند، اما آنچه خوب است همیشه زیباست./ گاهی به دست نیاوردن آنچه میخواهی نوعی شانس است. انسانها در زندگی بر اساس نیازها و دیدگاهی که دارند، برای بهدست آوردن چیزهایی تلاش میکنند؛ و اگر نتوانند به آن دست یابند، احساس ناامیدی و یأس بر آنان غلبه میکند و خود را بدشانس میدانند. در حالی که بسیاری از چیزهایی که در زندگی به آن دست نمییابیم، خود به نوعی اقبال خواهد بود؛ زیرا ضرر و زیان بهدست آوردن آن بیشتر از زیانهای نرسیدن به آن است. بنابر این هرگز خود را از اینکه به چیزی دست نیافتهاید سرزنش نکنید. گاه نرسیدن به خواستهها موجب رسیدن به خواستههای بزرگتر و موفقیت میشوند، بهگونهای که شخص با ارتقای اهداف و افکار خود دیدگاه بالاتر و بازتری از مسائل به دست می آورد، و همین مسئله باعث میشود تا به جایگاههای بالاتری برسد./ یه مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با چهره ای آرام می بینه، کنار می زنه و سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می شینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟/ راننده می گه: نه.../ راننده واسه یه مسافر دیگه که دست تکون می داده نگه می داره و اون هم عقب می شینه./ مسافر اولی دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟/ راننده می گه: نه، شما؟/ مسافره می گه: من عزرائیلم./ راننده می گه: برو بابا... ساده گیر آوردی؟!/ یهو مسافر دومی از عقب به راننده می گه: ببخشید آقا، شما دارین با کی حرف می زنین؟/ راننده تا اینو می شنوه، ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه... بعد اون دو تا بدجنس با هم ماشین رو می دزدن./ بعضیا می گن این داستان واقعیه، حالا راست و دروغش گردن خودشون./ یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد؛ اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافی است... ./ - زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند! در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد: زمان از شما قدرتمندتر است./ - کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترک تان نخواهند کرد آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت... ./ - زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند. مراقب حرف هایتان باشید!/ - شخصیت آدم ها را از طریق کردارشان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتارشان را نخورید!/ - وقتی کسی با شما مانند یک گزینه رفتار می کند با خارج کردن خودتان از معادله به او کمک کنید تا انتخاب هایش را محدود کند. به همین سادگی... ./ - آدم ها می خواهند بدانند که دوست داشته می شوند و قدرشان دانسته می شود پس حتما به عزیزان تان بگویید که دوستشان دارید؛ شاید هرگز متوجه نشوید که چقدر نیاز به شنیدنش دارند... ./ - گریستن نشانه ضعف نیست! از زمان تولد نشانه این بوده است که شما زنده اید... ./ بارالها! به سوی تو آمدهام تا دریابی مرا، به سوی تو آمدهام تا از تو مدد جویم، یاری طلبم و بخواهم که مرا به خود وانگذاری؛ که من بی تو پوچم!/ پروردگارا! مرا یاری کن تا در مسیری گام بردارم که مروج علم و آیین تو باشم؛ یاریم کن تا همواره در آموختن، حریص باشم و در ترویج آموختههایم، سخاوتمند./ معبودا! یاریم ده تا بیاموزم آنچه را که تو می پسندی، و دوری جویم از آنچه ناپسند تو است روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است... وصیت یک پادشاه اسکندر پس از تسخیر کردن سرزمین های بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد. او با نزدیک شدن مرگش، دریافت که چه قدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ثروتش بی فایده بوده است؛ پس فرماندهان سپاهش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را به زودی ترک خواهم کرد، اما سه خواسته دارم. خواسته هایم را حتما انجام دهید... اول اینکه پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند./ دومین خواسته ام این است که مسیر حمل تابوت من تا قبرستان باید از طلا، نقره و سنگ های قیمتی _ که در خزانه داری جمع آوری کرده ام _ پوشانده شود./ سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد./ مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند، اما هیچ کس جرئت اعتراض نداشت./ فرمانده مورد علاقه اسکندر گفت: پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه خواسته هایتان اجرا خواهد شد... اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟/ اسکندر گفت: می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند تا مردم بفهمند که هیچ پزشکی نمی تواند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهد. بنابر این، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته من این پیام را به مردم می رساند که حتی نمی توانم یک ذره طلا با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است؛ و درباره سومین خواسته ام، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم پروردگارا، اعتراف می کنم که گاهی از مشکلات زندگی خسته می شوم و انسانیتم کم رنگ می شود./ اعتراف می کنم در مقابل آنچه آزارم می دهد، به شدت تحلیل می روم./ ای خدا،/ مگذار به دلیل خستگی هایم کسی را آزار دهم./ و ای کاش که بازگشتم تنها و تنها به سوی تو باشد./ الهی، ناامیدی را از ما دور بدار!/ «آمین، یا رب العالمین»/ فقط برای خنده.../ *وقتی یه مرد معتاد می شه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود، این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!!/ وقتی یه زن معتاد می شه: ای وای... خاک بر سرش! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل می کنه؟!/ *وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیل رانی اشتباه می گیره : دمش گرم! عجب دست فرمونی داره./ وقتی یه خانم مثلا یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه... بابا برو آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!/ *وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: می بینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه./ وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه 75/19: بله دیگه! خانم یا پی کلاس زبانشه یا با این دوست موستاش در حال فک زدن ... واه واه!!/ *نظر بعضی ها در اول زندگی: می بینی شانس ما رو؟ دختره فقط ۲۰ میلیون جهیزیه آورده ، نمی دونم این پسره شیفته چی این شده!!!/ باز هم همون بعضی ها: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه ۴۰ متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه!! / قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد عالم همه قطره و درياست حسين ، خوبان همه بنده و مولاست حسين ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسين عالم همه محو گل رخسار حسين است ، ذرات جهان درعجب از كار حسين است . داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ، يعني كه خداي تو عزادار حسين است پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است بهترین مشاور به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگیم را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... آنجا فشار خونم را گرفتند، معلوم شد که لطافتم پایین آمده است. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ٤٠ درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه مهربانی نیاز دارم، غرور سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمیتوانستند به قلب خالیم خون برسانند./ به بخش ارتوپد رفتم؛ چون دیگر نمیتوانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم... ./ فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمیتوانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم./ زمانی که از مشکل شنوایی شکایت کردم، معلوم شد که مدتی است صدای خدا را _ آن گاه که در طول روز با من سخن میگوید _ نمیشنوم./ ارزش زندگی/ روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسربچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آن قدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند؛ و اگر غرق نشوند، حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد، ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد... ./ آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرام تر شدند، پسربچه رو به مرد کرد و گفت: از اینکه به خاطر نجات من، جان خودت را به خطر انداختی متشکرم./ مرد در جواب گفت: احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد!/ خدایا... اگر چشمان من دریاست تويی فانوس شب هایش اگر حرفی زدم از گل تویی مفهوم و معنایش
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب
و دویدن که آموختی ، پرواز را
---------------------
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
---------------------
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
---------------------
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
---------------------
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
---------------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
---------------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
---------------------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
---------------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
---------------------
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
---------------------
و کمال معرفت آن است که
خودت را باور داشته باشی![]()
با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !
![]()

(1).gif)
شب ميلاد احمد(ص) با پور حيدر آمد
همه شادي نماييد که ميلاد نبي شد
جلوه ي نور صادق ز بعدش منجلي شد(1).gif)
:ادامه مطلب:![]()
کدامین جمعه با آمدنت نور باران میشود
کدامین جمعه یوسف زهرا را نظاره میکند
تا کی چشم به راه جمعه باشیم
تا کی منتظر عزیز زهرا باشیم
با آمدنت جهان را روشن کن
بیا و بیدارمان کن ![]()
![]()
آورده اند كه .../
یك روز مردی روستایی با پسرش می خواستند از دهی به ده دیگر بروند؛ پدر سفره نان را برداشت و گفت: آب هم در صحرا پیدا می شود. وقتی از كوچه باغ ها
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




:ادامه مطلب:![]()

![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


